گریز همیشگی نگاهم از چشمانت_
پناه جستن همیشگی نگاهم به دستانت؛
اینگونه است که گمان میبرم شیفته ی دست های توام.
۱۳۸۹ مهر ۶, سهشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه
خورشیدکم!
از ترس هایت نوشته ای.ترس از عشق،سفر،می خواری...
بی شک یک کلمه را می توان به جای همه شان نشاند:"زندگی"!تو از زندگی می ترسی.
من ریشه ی ترس ها و دردهای تو را در یافته ام!تو در انبوه نگاه ها گم شده ای؛
بی اینکه یکی را مال خود کرده باشی،بی جسارت آنکه چیزی را تصاحب کنی...
و من چگونه میتوانم اطمینانت بخشم که رویاهایت زیستنی اند؟
چگونه میتوانم؟
با کدامین چراغ تاریکی ترس هایت را روشن کنم؟
من جز این آغوش و دست های همیشه سردم، چیزی ندارم!
اما کو؟کو مجال؟
که آغوشم را باز کنم و سینه ام را بالش سرت،تا دمی بیارامی!
دستانم نیز مجال آساییدن در دستان گرم تو را نداشته اند.
آنروز نخست دوستی که دست در دست معابر کوهستانی را میگذراندیم،
همانروز که از بلندای کوه چشم می درانیدیم که خانه هایمان را پیدا کنیم،
انگشتان من در جغرافیای دستان تو گم بود و گمان می کردم این نوازش ابدی است!
و آنروز نخست جدایی که دست هایت را محکم گرفته بودم و چیزهایی می گفتم که هیچ یادم نیست،
گمان میکردم که این شکنجه ناپایدار است!
هیچ!
امروز اینجا ئ در برزخ،بی هیچ نوازش و شکنجه ،
سرمای قطبی را تاب می آورم!
و تو در دخمه ی تاریکِ خود ساخته،از ترس می لرزی...
بگذر خورشیدکم،بگذر!از این آستانه بگذر!
سو ی دیگر نور است؛
به خویش بپیوند!
امضا: The rover
از ترس هایت نوشته ای.ترس از عشق،سفر،می خواری...
بی شک یک کلمه را می توان به جای همه شان نشاند:"زندگی"!تو از زندگی می ترسی.
من ریشه ی ترس ها و دردهای تو را در یافته ام!تو در انبوه نگاه ها گم شده ای؛
بی اینکه یکی را مال خود کرده باشی،بی جسارت آنکه چیزی را تصاحب کنی...
و من چگونه میتوانم اطمینانت بخشم که رویاهایت زیستنی اند؟
چگونه میتوانم؟
با کدامین چراغ تاریکی ترس هایت را روشن کنم؟
من جز این آغوش و دست های همیشه سردم، چیزی ندارم!
اما کو؟کو مجال؟
که آغوشم را باز کنم و سینه ام را بالش سرت،تا دمی بیارامی!
دستانم نیز مجال آساییدن در دستان گرم تو را نداشته اند.
آنروز نخست دوستی که دست در دست معابر کوهستانی را میگذراندیم،
همانروز که از بلندای کوه چشم می درانیدیم که خانه هایمان را پیدا کنیم،
انگشتان من در جغرافیای دستان تو گم بود و گمان می کردم این نوازش ابدی است!
و آنروز نخست جدایی که دست هایت را محکم گرفته بودم و چیزهایی می گفتم که هیچ یادم نیست،
گمان میکردم که این شکنجه ناپایدار است!
هیچ!
امروز اینجا ئ در برزخ،بی هیچ نوازش و شکنجه ،
سرمای قطبی را تاب می آورم!
و تو در دخمه ی تاریکِ خود ساخته،از ترس می لرزی...
بگذر خورشیدکم،بگذر!از این آستانه بگذر!
سو ی دیگر نور است؛
به خویش بپیوند!
امضا: The rover
۱۳۸۸ شهریور ۳, سهشنبه
غزل دستان تو
کجاست دستان مهربان تو
در امتداد خیابان های سرد
در سکوت غروب بالا شهر
وقتی هیچ دری باز نیست
وقتی هیچ پنجره ای باز نیست
کجاست دستان مهربان و گرم تو
تا رهایم کند از خود
وقتی چهار دیوار اتاقم
قد برافراشته خود را به تنم می مالند
کجاست نوازش دستان مهربان و گرم تو
وقتی از پشت پنجره
خیابان های ساکن را به نظاره نشسته ام - خیابان های مرده
درخت های مانده چند سال در خواب زمستانی
■
وقتی سرخی آفتاب غروب از لای آسمان خراشها
اتاقم را نظاره می کند
و نیشخند زهرآگینش که بوی دود و صدای ماشین های خسته می دهد
بر پیانوی ساکت و معصوم تو..
کجاست نوازش دستان مهربان و گرم تو بر پیانوی ساکت و معصومت.
■
هنگام که بر تختگاه مرگ آرمیده ام
و واپسین نظاره های رویایی تو را لذت می برم
دستان مهربان توست
نوازش دستان مهربان توست
دستان مهربان و گرم تو
که بر اندام شوربخت من
نبض منظم رویای با تو زیستن را یادآور می شود.
■
چه سعادت انکار ناپذیریست
شوق سوزش زخم های تنم
از هرم نوازش دستان مهربان و گرم تو
که چون اژدهایی رام شده از عشقی سرشار به بند کشیدیشان.
آه، دستان مهربان تو
آه، نوازش گیسوانت
یاد باد خاطر سالها نشستن و از عشق آشامیدن
آن زمان که نوازش دستان مهربان تو
بر گیسوانت می پیچید
رویاروی آینه . . هر صبح - هر غروب
و مرا چون گیاهی بارور می ساخت
نظاره ی کوه زیباییت.
■
و اکنون
خموش و پژمرده ام
که شاهدی به گواه آن نیست جز سکوت خانه ام
که دست و پا بسته منتظر آمدنت
که قربانی شود
که آرامش مرداروارش را نثار آمدنت کند
هنگام که بیایی
هنگام که بکوبد بر در خانه
دستان مهربان و گرم تو
نوازش دستان مهربان و گرم تو ...
۱۳۸۸ مرداد ۱, پنجشنبه
۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه
نگه به چشمت افکنم که چون ستاره می زند
ز برق دیده ات دلم نگارگونه می زند
نگاه کن به سوی ما که از تو پر شود سرم
نگاه کن به سوی ما که از تو پر شود سرم
که دل ز شور روی تو چه شادمانه می زند
مکش عبای تیره را به روی زلف سرکشت
مکش عبای تیره را به روی زلف سرکشت
که هر طرف چو بنگرم غمت زبانه می زند
روم کنار ساقی و پیاله ای شراب ناب
روم کنار ساقی و پیاله ای شراب ناب
به یاد سرخی لبت چه عاشقانه می زنم
تنم ز شوق وصل تو چه توبه ها که بشکند
تنم ز شوق وصل تو چه توبه ها که بشکند
که اندر این نبود تو زغم پیاله می زند
به انتظار روی تو نشسته ام به کوی تو
به انتظار روی تو نشسته ام به کوی تو
که وقت آن رسد که من پرده کناره می زنم
به روی زلف نازمن اگر نیفکند عبا
به روی زلف نازمن اگر نیفکند عبا
به آرزوی زلف اوست که خلق ناله می زند
۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه
اردیبهشت
آشکارا چه شاد می رقصد گیسوان تو در معبر باد
در دلت دریاست و در چشمانت آزادی
کدام رویای زیستن را زمزمه می کنی؟!
آشکارا چه شاد می خندد گیسوان تو در معبر نور
در کدام آسمان پر ستاره ی دور پرواز می کنی؟
بی تو روز را مجالی بر عشق نیست
و سرود را
که از لبان خشک من تراود.
آشکارا چه شاد می رقصد عشق بر درگاه قلب من!
در دلت دریاست و در چشمانت آزادی
کدام رویای زیستن را زمزمه می کنی؟!
آشکارا چه شاد می خندد گیسوان تو در معبر نور
در کدام آسمان پر ستاره ی دور پرواز می کنی؟
بی تو روز را مجالی بر عشق نیست
و سرود را
که از لبان خشک من تراود.
آشکارا چه شاد می رقصد عشق بر درگاه قلب من!
آشکارا چه شاد می خندد اشک من بر محراب آینه!
۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه
لبخند
لبخند زرد ، لبخند سرخ
عشق های کثیف و جامه پاره
بر گونه های تو
و تنها سفیدناکی سنگ قبرت بر جای مانده
از نام دروغین صدها
همبستر خیالی.
لبخند خاکستری ، لبخند بنفش
و کورسوی هزاران
خورشید
در روزهای خستگی.
لبخند اعتراف ، لبخند انتقام!
در کشاکش هولناک صدها محکمه ی هر روز.
لبخند آزادی ، لبخند تیرباران
در سپیده دم هر دادگاه صحرایی.
لبخند من ، لبخند تو_.
عشق های کثیف و جامه پاره
بر گونه های تو
و تنها سفیدناکی سنگ قبرت بر جای مانده
از نام دروغین صدها
همبستر خیالی.
لبخند خاکستری ، لبخند بنفش
و کورسوی هزاران
خورشید
در روزهای خستگی.
لبخند اعتراف ، لبخند انتقام!
در کشاکش هولناک صدها محکمه ی هر روز.
لبخند آزادی ، لبخند تیرباران
در سپیده دم هر دادگاه صحرایی.
لبخند من ، لبخند تو_.
اشتراک در:
پستها (Atom)
درباره من
بايگانی وبلاگ
